سر ما نیستت فسانه مگوی
سیر گشتی برو بهانه مجوی
تو دگر یار تیز بازاری
واب تو میرود بدیگر جوی
تو گل و لاله وزین معنی
هم دو روی آمدی و هم خود روی
نه مسلمانی؟ آخر ای کافر
چه دلست این؟ دلی ز آهن و روی
گفتی از تو چه برده ام آخر
دل من باز ده محال مگوی
خود چه بگذاشتی بمن جز غم
بردی از من هر آنچه بردی بوی
نیم جانی بماند با من و بس
واند گر آب خواه و دست بشوی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به طرف مقابل خود میگوید که از او هیچ فریب یا حرف پوچ نگوید، زیرا او به دنبال یک دلیل برای نماندن نیست. او به یار خود اشاره میکند که دیگر او را ترک کرده و به جاهای دیگری میرود. شاعر خود را مانند گل یا لاله میداند و از دو رویی و نمای ظاهری طرف مقابل ناراحت است. او به عدم ایمان و کفر شخص اشاره میکند و میپرسد که دلش چطور میتواند از آهن و دروغ ساخته شده باشد. در ادامه، او از طرف مقابل میخواهد که دلش را به او بازگرداند و به یادآوری میپردازد که جز غم و اندوه چیزی از او نداشته است. نهایتاً، او تنها با نیمی از وجودش باقی مانده و حالا به دنبال آب و شستشو است.
هوش مصنوعی: این شعر به شما میگوید که اگر کسی از سر ما رفته و دیگری را برای داستانگویی انتخاب کرده، دیگر نیازی نیست به دنبال دلیلی برای این موضوع باشید. بهتر است به زندگیتان ادامه دهید و به گذشته فکر نکنید.
هوش مصنوعی: تو دیگر یار خوشفروشی نیستی و به جوی دیگری میروی.
هوش مصنوعی: تو مانند گل و لالهای و با زیباییهای خودت هم ظاهر و هم باطن جذابی داری.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس تعجب و کنایه اشاره دارد، به طوری که گوینده میپرسد چگونه ممکن است کسی که ایمان ندارد، دلش به این اندازه سخت و بیاحساس باشد. در اینجا دل به آهن تشبیه شده که نشاندهندهی سختی و سردی آن است. این نوع بیان احساسات انسانی را به چالش میکشد و به نوعی انتقاد از بیعاطفگی یا بیتفاوتی افراد دارد.
هوش مصنوعی: گفتی که چه چیزی از تو گرفتهام، حالا دل من را به من برگردان. غیرممکن است که بگویی چنین چیزی.
هوش مصنوعی: تو چه چیزی برای من گذاشتی جز غم و ناراحتی؟ هرچه از من بردی، بوی آن را هم بردی.
هوش مصنوعی: تنها مقداری از جانم پیش من باقی مانده است و بس. اگر آب میخواهی، دستهای خود را بشوی!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با شریعت ره حقیقت جوی
ره تاریک بی چراغ مپوی
آه ازین کودکان مشکین موی
آه ازین دلبران زیباروی
رخ ایشان چو لاله بر سر کوه
قد ایشان چو سرو بر لب جوی
عالم از رنگ و بویشان چو نگار
[...]
ای سنایی به گرد شرک مپوی
آنچه گوید مگوی عقل مگوی
خنصر وسطی این دو انگشت است
هر دو از بهر نفس در تک و پوی
از زمانه اگر امان جویی
[...]
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.