گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

ای محرم خانه محرم

وی محرم کعبه معظم

ای در همه چیزها موفق

وی در همه کارها مقدم

ای نهضت عزم مردوارت

از شایبه ریا مسلم

ای عزم تو در نفاذ و سرعت

گشته دوم قضای مبرم

گردون نکند توهم فتح

عزمی که شود ترا مصمم

یکجذبه ز جذبه های رحمان

بربود ترا ز هر دو عالم

توفیق چنین عجب نباشد

چوندولت گشت با خرد ضم

چون بهر ادای این فریضه

شد پای تو در رکاب محکم

بر بسته میان برای سختی

واسباب طرب شکسته بر هم

توفیق ترارفیق و همراه

جبریل تر اندیم و همدم

بربسته قضا ز طره حور

بر نیزه و بیرق تو پرچم

طی کرده منازل پیاپی

بس کرده تجرع دمادم

در هر و سه گام پنج شش بار

ده قصه هفتخوان رستم

میگفت ملک که اوست تحقیق

از سیرت و صورت ابن ادهم

از شوق مواقف مقدس

و ز عشق مشاهد مکرم

دل کرده فدای درد و جان نیز

زر کرده نثار راه و سرهم

بالطف تو چون نسیم جانبخش

انفاس سموم آتشین دم

وزریگ روان روان همیکرد

فر قدم تو چشمه زمزم

عریان شده کعبتین کردار

پوشیده چو کعبه پرده آندم

زهره ز سماع و وجد لبیک

بر چرخ گسسته زیر بابم

قربان تر حمل همی راند

جبریل ازین بلند طارم

تو رفته در آستان کعبه

چون روح در آستین مریم

گه در دل کعبه چون سویدا

گه گشته سواد عین زمزم

خوشخوش بزبان حال گویان

در روی تو کعبه خیر مقدم

خندان خندان حجر همیگفت

کای همشهریم خیر مقدم

بر کعبه حجر سواد عینست

روشن شده زو فضای عالم

بد کعبه از ان سواد یکچشم

ذات تو شدش سواد اعظم

پس از پی روضه مقدس

کرده دهن بلی مجسم

بر روضه چو تو سلام کردی

زد پشت فلک بخدمتت خم

شد چشم شریعت از تو روشن

شد جان نبوت از تو خرم

آورده نثار حضرتت را

ارواح ملائکه دمادم

از گنج لیغفر لک الله

من ذنبک نقد ما تقدم

این خیر که شد ترا میسر

بهتر زهزار ملکت جم

کاینرا نبود زوال هرگز

وانملک زول شد بخاتم

شاید که بخلد در بنازد

از چونتو خلف روان آدم

شکرست خدایرا که برخاست

از مقدم تو ز جان ما غم

تا مردم دیده هست بی نطق

تا حاسه سمع هست بی شم

چندانت عمر باد کز حصر

عاجز گردد حروف معجم