گنجور

 
جلال عضد

تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد

بی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد

شمع سان جان من از هجر لب شیرینت

چون بگرید ز سر سوز منوّر گردد

مهر روی تو در آیینه دل هست چنانک

صورت مهر در آیینه مصوّر گردد

چون خیال لب و دندان تو در چشم آید

اشک چشمم همه چون لعل و چو گوهر گردد

قد تو بخت بلند است چو گیرم به برش

با قد بخت قدم راست برابر گردد

اگر آبی ز دهانت به زمین اندازی

خاک از لطف لبت چشمه کوثر گردد

بکشم محنت هجران تو بر گردن جان

تا مگر دولت وصل تو میسّر گردد

عشق پنهان نتوان داشت محال است محال

کآتش اندر جگر سوخته مضمر گردد

هم ز دست غمت از پای درآید چو جلال

هر که او را هوس وصل تو در سر گردد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

ایکه خورشید ز رای تو منور گردد

عالم از نفحه خلق تو معطر گردد

خواجه شرق امین الدین صالح که فلک

پیش فرمان تو خم گیرد و چنبر گردد

جرم خورشید اگر از دل تو نور برد

[...]

سراج قمری

هرکه را غیبتی از خویش میسر گردد

در مقام ملکش خانه مقرر گردد

جان صافی تو، زآلایش تن، تیره شده ست

هرچه روشن بود، از خاک مکدر گردد

پری و دیوتو، حرص و غضب غالب توست

[...]

حکیم نزاری

اگرم باز ملاقات میسّر گردد

بخت باز آید و ادبار ز من برگردد

گرچه با هم چو منی وصلِ تو از رویِ قیاس

صورتی نیست که در عقل مصوّر گردد

هم بکوشم که به هر گاه که یک روی کنند

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای که از خاک درت دیده منور گردد

وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد

دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن

که مبادا کف پای تو به خون تر گردد

گوش بگرفت، چو بشنید رقیبت سخنم

[...]

سلمان ساوجی

فکر رایت کنم اندیشه منور گردد

یاد خلقت کنم انفاس معطر گردد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه