گنجور

 
جلال عضد

جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست

سرّ سودای خیالت محرم هر سینه نیست

حُسن خود خواهی که بینی در دل ما کن نظر

اندرون پاکبازان کمتر از آیینه نیست

گفته ای امروز خواهم کرد کار تو تمام

لطف تو در حقّ ما ای دوست امروزینه نیست

مار زلفش گنج حُسن آشفته می دارد مگر

حسن او را بهتر از این مار در گنجینه نیست

مهربان شو، عاشق دیرینه خود را مکش

زانکه مهر هیچ کس چون عاشق دیرینه نیست

مهر می ورزد جلال آخر تو نیز ای کینه جوی

مهربانی کن سزای مهربانان کینه نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

ذوقی از حرف محبت بی صفای سینه نیست

طوطیان را تخته مشقی به از آیینه نیست

هر طرف چشم افکنی داغی به خون غلطیده است

هیچ باغ دلگشایی به ز چاک سینه نیست

بیدل دهلوی

صاف‌طبعان را غمی از خار خارکینه نیست

زحمت مژگان به چشم‌گوهر و آیینه نیست

در زراعتگاه امکان بسکه بیم آفت است

خلق را چون دانهٔ‌گندم دلی در سینه نیست

فیل صاحب‌منصب است و گاو و خر روزینه‌دار

[...]

فرخی یزدی

کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟

بسکه مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست!

نقد جان را رایگان در راه آزادی دهیم

گر به جیب و کیسه ما مفلسان نقدینه نیست

گنج عزت کنج عزلت بود آن را دل چو یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه