گنجور

 
جلال عضد

ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابی

وز سر زلف تو در رشته جانم تابی

خنک آن باد که از خاک درت برخیزد

برزند چون بوزد آتش جان را آبی

ای ز نوش لب تو چشمه حیوان جامی

وی ز گلزار رخت روضه رضوان نامی

کی دلی جان ببرد از سر زلف تو چو هست

هر سر موی تو در حلق دلی قلاّبی

دل عشّاق و سر زلف و بناگوش تو هست

کاروانی و شب تیره و خوش مهتابی

پرتو عارض تو از خم ابرویت هست

همچو قندیل فروزان ز خم محرابی

بی تکلّف شب تاریک جهان روز شود

نیم شب گر ز جمال تو در افتد تابی

نیست اسباب وصال تو مهیّا و خوشا

دولتی را که مهیّاست همه اسبابی

ای جلال! اشک ببار از غم اگر دل ریشی

خنک آن ریش که از وی بچکد خونابی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی

موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی

قطران تبریزی

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

[...]

امیر معزی

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی

زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی

نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را

تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی

لعبت چشم منی چشم منت باد نثار

[...]

سنایی

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه