ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابی
وز سر زلف تو در رشته جانم تابی
خنک آن باد که از خاک درت برخیزد
برزند چون بوزد آتش جان را آبی
ای ز نوش لب تو چشمه حیوان جامی
وی ز گلزار رخت روضه رضوان نامی
کی دلی جان ببرد از سر زلف تو چو هست
هر سر موی تو در حلق دلی قلاّبی
دل عشّاق و سر زلف و بناگوش تو هست
کاروانی و شب تیره و خوش مهتابی
پرتو عارض تو از خم ابرویت هست
همچو قندیل فروزان ز خم محرابی
بی تکلّف شب تاریک جهان روز شود
نیم شب گر ز جمال تو در افتد تابی
نیست اسباب وصال تو مهیّا و خوشا
دولتی را که مهیّاست همه اسبابی
ای جلال! اشک ببار از غم اگر دل ریشی
خنک آن ریش که از وی بچکد خونابی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس عمیق عشق و زیبایی را بیان میکند. شاعر از خواب و آرزوهایش که به چشمان محبوبش وابسته است صحبت میکند و زیباییهای او را با جاذبههای طبیعی مقایسه میکند. زلف و لب محبوب نمادهایی از جذابیت او هستند که دل عاشق را به تنگ میآورند. شاعر به شب تار و روشنایی حاصل از زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که غم و درد عشق همچون اشک از دلش جاری میشود. او در نهایت به نمایان شدن زیبایی محبوبش در تاریکی و درک عمیق این عشق تأکید میکند.
هوش مصنوعی: از چشمان تو در زندگی من خواب و خیال پدید آمده و از خوشههای موی تو در وجودم تلاطمی ایجاد شده است.
هوش مصنوعی: خنک آن نسیمی که از خاک تو بلند میشود و به آرامی میوزد، مانند آبی که برای خاموش کردن آتش جان مفید است.
هوش مصنوعی: تو همچون چشمه حیات هستی که نوش لبان تو زندگی را به ارمغان میآورد و چهره زیبایت هم مانند باغی است که بهشتی را تداعی میکند.
هوش مصنوعی: کی میتواند دلی را از زیبایی و جذابیت زلف تو برباید، در حالی که هر رشته موی تو در دلهایی که به آسانی فریب میخورند، وجود دارد؟
هوش مصنوعی: دلهای عاشقان و تار زلف و گوشهای تو، همچون کاروانی در دل شب تار و زیر نور ملایم ماه حرکت میکنند.
هوش مصنوعی: نور چهرهات از کمانی که ابرویت ساخته، مانند چراغی روشن در خم یک محراب میتابد.
هوش مصنوعی: اگر نور زیبایی تو در دل تاریکی جهان بتابد، حتی نیمههای شب هم به روز تبدیل میشود و روشنایی را به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: وسایل برای رسیدن به تو فراهم نیست، اما ای کاش خوشبختیای باشد که تمام وسایل لازم برای آن مهیا باشد.
هوش مصنوعی: ای جلال! اگر دلت شکسته و پر از غم است، اشک بریز، زیرا این درد و غمت مانند زخم عمیقی است که از آن خون میچکد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
موزهٔ چینی میخواهم و اسب تازی
آب انگور خزانی را خوردن گاهست
که کس امسال نکردهست مر او را طلبی
هنری مرد نباشد بر هر کس خطری
چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری
ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا
ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری
بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی
[...]
ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی
زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
نه عجب گر کند از چرخ ندا زهره تو را
تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
لعبت چشم منی چشم منت باد نثار
[...]
نکند دانا مستی نخورد عاقل می
ننهد مرد خردمند سوی مستی پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا
نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.