گنجور

 
جلال عضد

گهی با ما خوش و گه سرگران است

نمی دانم که هر دم بر چه سان است

نباشد چشم غیر از قطره آب

مرا زین قطره دریای روان است

چه رشک آید مرا از خال هندو

که او در باغ رویش باغبان است

به یاد گوهر افشانی لعلش

همیشه چشم من گوهرفشان است

خرامان قامتش در گلشن ناز

سهی سروی که بارش ارغوان است

دو سر هرگز به یک بالین کی آید

که آن بر بالش، این بر آستان است

مگر تو از سر پیمان بگشتی

وگرنه عاشق مسکین همان است

دهانت گر نه کام خاطر ماست

چرا دایم ز چشم ما نهان است

جلال از دست دل شد غرق آتش

اگرچه بحر چشمش بی کران است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

بگردان روی دل از فکرت بد

که بد کردن نه کار بخردان است

بدی اندیشه کردن در حق خلق

بدی کار تو در وی نهان است

کسی که نیکی اندیشد به هر کس

[...]

عطار

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنارِ زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۸ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

چه روی است آن که پیش کاروان است

مگر شمعی به دست ساروان است

سلیمان است گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روان است

جمال ماه پیکر بر بلندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه