گنجور

 
جلال عضد

دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیم

در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم

در ظلمت اندوه بسی تشنه بگشتیم

روزی به لب چشمه حیوان نرسیدیم

بس سال که در بادیه عشق برفتیم

شد عمر به پایان و به پایان نرسیدیم

گفتند به جانان رسی ار بگذری از جان

از جان بگذشتیم و به جانان نرسیدیم

یاران و رفیقان همه از پیش برفتند

ما خسته بماندیم و به ایشان نرسیدیم

آن مورچه ماییم که در پای سواران

ماندیم و به درگاه سلیمان نرسیدیم

شد هر که همی خواست به مهمانی مقصود

جز ما که به دریوزه مهمان نرسیدیم

گفتیم به قربانش رسیم ار برسد عید

در عید رسیدیم و به قربان نرسیدیم

مانند جلال اکثر اوقات بگشتیم

چون باد و بدان سرو خرامان نرسیدیم