گنجور

 
جلال عضد

به جز ذکر لبت کاری ندارم

به یادت عمر شیرین می گذارم

چو چشم ناتوانت ناتوانم

چو زلف بی قرارت بی قرارم

ز دیده خون دل تا کی فشانم

ز مژگان سیل خون تا چند بارم

اگر روزی ببینی زاری من

کنی هم رحمتی بر حال زارم

اگر چه دشمن جان و دلی تو

ز جان و دل هنوزت دوست دارم

ز چشمم اختر افشانی عجب نیست

که شب تا روز اختر می شمارم

درین وادی که گرد از من برآید

مگر سوی تو باد آرد غبارم

اگر صد نوبت از پیشم برانی

به الطافت هنوز امّیدوارم

جلال خسته را دادی امیدی

کنون عمری ست تا در انتظارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

مو که چون اشتران قانع به خارم

جهازم چوب و خرواری ببارم

بدین مزد قلیل و رنج بسیار

هنوز از روی مالک شرمسارم

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
عراقی

چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟

اگر با من خوشستی غمگسارم

به آب دیده دست از خود بشویم

کنون کز دست بیرون شد نگارم

نگارا، بر تو نگزینم کسی را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه