گنجور

 
جهان ملک خاتون

دو زلف سرکشش پرتاب دیدم

دو طاق ابرویش محراب دیدم

بگردانید چشم و رو ز سویم

عظیمش با جهان در تاب دیدم

دلم خون شد به حال مردم چشم

که در خون دلش غرقاب دیدم

به عشقت دیده ی جان چون گشادم

دل مجروح پر خوناب دیدم

وفا در خوبرویان نیست ممکن

که روشن آن سخن چون آب دیدم

دری گفتم گشاد از وصل بر من

عنایت با منش زان باب دیدم

به بحر عشق او غوّاص گشتم

بسی دریای بی پایاب دیدم