گنجور

 
جهان ملک خاتون

خوش نسیمی می وزد در صبح از بوی بهار

ساقیا برخیز و زود آن باده ی گلگون بیار

تا خمار روز هجران را به آب سرخ می

بشکنم در انتظار آن نگار غمگسار

نرگس شهلای بستان را کنم جان پیشکش

دل دهم بر باد غم بر یاد چشم پرخمار

در میان خون دل مستغرقم از درد آن

کان قد چون نارون را کی درآرم در کنار

هیچ می دانی نگارا در سرابستان هجر

دیده ی مهجور من تا گشت بازت باز یار

سرو سرکش گفت من سلطان بستانم ولی

در جهان از سرو بالاتر بود دست چنار

زآب دیده پروریدستم نهال قامتت

گوش می دارش ز باد ناامیدی زینهار

در شب وصلت قمر گر برنیاید گو میا

کافتاب از عکس روی یار من شد شرمسار

هر چه از باد بهاری گلبن جان گرد کرد

بر قد و بالای آن دلدار می خواهم نثار

 
sunny dark_mode