شب نیست کز غمت جگرم خون نمیشود
وز راه دیدهام همه بیرون نمیشود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم
آن نیست کز فراق تو گلگون نمیشود
هرشب مرا به وعدهٔ وصلش دهد امید
وآن نیز هم به طالع وارون نمیشود
دارم قدی به سان الف در فراق تو
باور مکن که چون صفت نون نمیشود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ
مشکل در آن که رام به افسون نمیشود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل
تدبیر و چاره چیست کنون چون نمیشود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور
چون اقتضای دور دگرگون نمیشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم و دوری معشوق صحبت میکند. او هر شب به خاطر فراق معشوق دچار اندوه میشود و گرچه ظاهرش به رنگ کهربا است، اما دلش از اشکِ فراق سرخ است. امید دیدار معشوق را دارد، اما میداند که این امید به حقیقت نمیپیوندد. او قدش را هم چون حرف "الف" توصیف میکند، اما وجودش در فراق معشوق بهاندازه حرف "نون" کامل نیست. زلف معشوق را به افعی تشبیه میکند که تسلیم نمیشود. در نهایت، به دل خودش نصیحت میکند که از غمهای دنیا کمتر تحمل کند، زیرا تغییر وضع موجود انتظار بیهودهای است.
هوش مصنوعی: شبی نیست که به خاطر غمت جگرم به درد نیاید و از چشمانم اشکها بیرون نریزد.
هوش مصنوعی: من ظاهری مثل کهربا دارم، اما اشکهای چشمانم به خاطر دوری تو، رنگی مانند سرخوشی و شادابی به خود نمیگیرند.
هوش مصنوعی: هر شب به امید اینکه به وصالش برسم، دلخوش میشوم، اما این امید هم هیچگاه به واقعیت نمیپیوندد.
هوش مصنوعی: من در فراق تو قدی به بلندی حرف الف دارم، اما باور نکن که مثل حرف نون به شکل دیگری درخواهم آمد.
هوش مصنوعی: زلف او که مانند افعی پیچیده است، به قدری دشوار و غیرقابل تسلط است که کسی نمیتواند با ترفندها و جادوها او را رام کند.
هوش مصنوعی: به دوست گفتم که آیا روزی خواهد رسید که بتوانم به وصال تو برسم و برای این امر چه تدبیری باید اندیشید؟ اما حالا که این وصال محقق نمیشود، چه باید کرد؟
هوش مصنوعی: ای دل، نگران غمهای دنیا نباش، چون اوضاع و احوال تغییر نمیکند و میراث هر دورهای ادامه دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شب نیست کز غمت دل من خون نمیشود
وز اشک روی زردم گلگون نمیشود
از پا درآمدیم ز دست غمت ولیک
از سر هوای عشق تو بیرون نمیشود
گفتم که بیجمال تو روزم به سر شود
[...]
ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشود
عهدی که هست با تو دگرگون نمیشود
سر مینهم به پای خیالت ولی چه سود
بیروی بخت کار به سر چون نمیشود
عاقل نباشد آنکه به لیلیوَشی چو تو
[...]
دون طبع قدرش از هوس افزون نمیشود
خاک به بباد تاختهگردون نمیشود
دل خونکنید و ساغر رنگ وفا زنید
برک طرب به جامهٔ گلگون نمیشود
جاییکه عشق ممتحن درد الفت است
[...]
میرا بنظم کس زمن افزون نمی شود
کافزون ازین صتاعت و مضمون نمی شود
هرکس زیزد خیزد جیحون نمی شود
باران تمام لؤلؤ مکنون نمی شود
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.