گنجور

 
جهان ملک خاتون

بسا دلی که به زلف تو پای در بندند

گر از تو باز ستانند با که پیوندند

دلم ببردی و خون جگر خوری تا کی

مکن مکن که چنین جور از تو نپسندند

نمی رود ز خیالم خیال طلعت دوست

چرا که مهر رخش در دل من آکندند

ز بوستان وفاداری ای مسلمانان

مگر که شاخ محبّت ز بیخ برکندند

جواب تلخ شنیدیم از آن لب شیرین

نمک به ریش من خسته دل پراکندند

دل شکسته ی بیچاره هیچ می دانی

که عاشقان رخ همچو ماه او چندند

منم شکسته دلی در جهان و گویندم

چرا ز چشم عنایت ترا بیفکندند