گنجور

 
جهان ملک خاتون

هیچکس در نزد آن در که درش باز نکردند

وآن کسان کز در انصاف بگردند نه مردند

حال و احوال جهان هیچ نیرزد بر دانا

جز نکویی که توان گفت جز آن هیچ نبردند

هرکه با خلق جهان کرد نکویی چه زیان کرد

زنده ی هر دو سرایند و یقین دان که نمردند

هرکه بنهاد ز مال دگران گنج و خزینه

ای برادر تو ندیدی که برش هیچ نخوردند

گنج قارون اگرت هست و اگر ملک سلیمان

فکر آن کن تو ازین دنیی فانی که چه بردند

اگرت هست یکی لقمه ز درویش و غریبی

تو مکن منع که این شیوه ز تو نیک پسندند

در لطف و کرم ای دل بگشا باز

تا در روضه ی فردوس به روی تو نبندند