گنجور

 
جهان ملک خاتون

خوشا مشکی که از زلف تو ریزد

خوشا بادا که از کوی تو خیزد

رخت را در چمن گر گل ببیند

ز شرم روی تو دردم بریزد

ز چشم شوخت آهوی تتاری

خورد زنهار و از پیشت گریزد

دلم در کوی تو جان کرده ضایع

به سر خاک رهت تا چند بیزد

ز وصلم شربتی سازنده ندهد

به هجران همچنین با من ستیزد

سخن گویم ز من گر راست پرسی

چو قدّت سرو در بستان نخیزد