گنجور

 
جهان ملک خاتون

باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد

درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد

دست در گردن باد آرم و در پاش افتم

که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد

بنده ی باد صبایم که به هر صبحدمی

هم پیامی به برم از بر جانان آورد

شکر معبود که شد دیده ی جانم روشن

تا صبا سوی جهان بوی گریبان آورد

یوسف مصر دل ما، دل ما را خون کرد

تا که سرگشته سرم باز به سامان آورد

گرچه هم عاقبت الامر به مقصود رسید

لیک در حسرت و غم عمر به پایان آورد

غمزه ی مست دلاویز تو بس خونریزست

جان ما را ز ستم باز به افغان آورد

خبرت هست که در حسرت لیلی رخت

دل مجنون صفتم رو به بیابان آورد

این چه قدست و چه بالا و چه رویست و چه مو

سرو قدش به جهان باز مگر جان آورد