گنجور

 
جهان ملک خاتون

جانا غم عشق تو فراموش توان کرد

غیر از غم عشق تو در آغوش توان کرد

گر تو صد از این جور کنی بر من مسکین

ای جان به ستم عهد فراموش توان کرد

گرچه سخنم یاد نگیری به حقیقت

درّیست گرانمایه که در گوش توان کرد

ار زهر هلاهل دهدم عشق به یک دم

ای دوست به یاد لب تو نوش توان کرد

امشب اگرم نیست به وصل تو امیدی

با این همه غم یاد شب دوش توان کرد

گیسوی تو از قد تو بگذشت نگارا

افعی چنین را به سر آغوش توان کرد