گنجور

 
جهان ملک خاتون

بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ

هیچست آن دهان تو دل را منه به هیچ

پیچست و تاب در سر زلفین دلبران

گر عاقلی تو با سر زلفین او مپیچ

اغیار جز مذلّت عاشق نمی کنند

لیکن ندیم هیچ نگوید بجز مزیچ

طبّاخ اگر به آش تو تقصیر می کند

او را گناه نیست ندارد مگر هویچ

گفتم شبی به زلف نگارم که درکشم

راهیست بس دراز و پرآشوب و پیچ پیچ