گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا درعشق تو خواب و خوری نیست

بجز تو در جهانم دلبری نیست

تو را بر جای من باشد بسی کس

مرا بر جایت ای جان دلبری نیست

اگرچه سرکشی چون سرو از ما

مرا در پای تو غیر سری نیست

نمی دانم بجز کوی تو راهی

بجز درگاه تو ما را دری نیست

به دریای فراقت ای دلارام

به غیر از اشک چشمم گوهری نیست

ز روز اوّلت گفتم نگارا

که شبهای غمت را آخری نیست

چو سیماب سرشکم در جهان کو

چو رنگ روی زرد من زری نیست

به آب دیده پروردمت لیکن

درخت باغ وصلت را بری نیست

نظر فرما به حال زارم ای جان

که چون من در جهانت چاکری نیست