گنجور

 
شیخ محمود شبستری
 

چو موسی باز می‌گردید از طور

در آن وادی سیاهی دید از دور

چو نزدیکش رسید او بود شیطان

که می‌نالید او از دوری و عصیان

چو موسی دید او را رحمش آمد

کمانش شد که آن دم خشمش آمد

به شیطان گفت موسی ای گنهکار

چرا سجده نکردی تا شوی خوار

بگفتا زان سبب سجده نکردم

که ترسیدم مبادا چون تو گردم

بگفتا من چه گشتم در نبوت

بگفتا اوفتادی از فتوت

بگفتا چون فتادم هین بیان کن

عیانم نیست این بر من عیان کن

بگفتا خواستی از دوست دیدار

چرا کردی نظر آنجا به کهسار

چو روی از وی بگرداندی ندانی

شوی خسته ز قول لن ترانی

چو بودم من به عشق او یگانه

مرا می‌آزمود این بُد بهانه

ز عصیان بس چها آمد به رویم

نجستم غیر او و هم نجویم

ز عشقش سجدهٔ آدم نکردم

چو حق باشد سوی آدم نگردم

به غیر حق دگر چیزی ندانم

اگر نزدیک یا دورم همانم

بگفت این‌ها و از موسی جدا شد

ندانستش چه افتاد و کجا شد

یقین دان عشق کار سرسری نیست

حقیقت مرد عاشق هر دری نیست

کسی کش عشق شخصی هست در پوست

نخواهد غیر او هرچند نیکوست

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۳۸ نوشته:

کاشکی همه نگاها اینطور بشه و حقیقت هم اینطور باشه اما
بحث وحدت وجود هستو خطرات این تفکرات که اینجوری نمود میکنه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.