گنجور

 
جهان ملک خاتون

ما را به درد عشق تو جز صبر چاره نیست

شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیست

چندان ز درد عشق تو خونم ز دیده رفت

کز اشک دیده بر سر کویم گذاره نیست

جانا به حال زار منت کی شود نظر

چون عاشقان روی ترا خود شماره نیست

مستغرق محیط فراقم ستمگرا

دریای بی کران غمت را کناره نیست

بیچاره ام تو چاره کارم نمی کنی

زین بیش در غم تو صبوریم چاره نیست

یکدم به دولت شب وصلت نمی رسم

از دورم از جمال تو غیر از نظاره نیست

کشتی به درد هجر جهانی به انتظار

مشکل که با تو گفت و شنیدیم یاره نیست

 
sunny dark_mode