گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا به غیر صبا پیش دوست محرم نیست

مرا انیس و دلارام و یار جز غم نیست

ببین چگونه بود حال آن دل مسکین

که جز غمش به جهان در غم تو همدم نیست

صبا تو حال من خسته نیک می دانی

بگو بگو به نگارم که جز تو محرم نیست

که در فراق تو راضی شدم به پیغامی

کنون ز پیش تو ای بی وفا و آن هم نیست

دلم ز نیش فراق تو نیک مجروحست

بیا که جز شب وصل تو هیچ مرهم نیست

بیا که طاقت صبرم برفت و شدّت هجر

ز حد گذشت و جهان را قرار یکدم نیست

دمی نمی گذرد بر من پریشان حال

که خاطرم چو سر زلف یار درهم نیست

مباد درد و بلا بر قدت نظر فرما

که جز بلای فراق تو هیچ دردم نیست

تو سرو باغ بهشتی و ما چو خاک درت

از آن جهت ز جهان سایه شما کم نیست