گنجور

 
جهان ملک خاتون

تو می دانی که ما را جز تو کس نیست

به عالم جز توأم فریادرس نیست

ندارم در جهان غیر از تو یاری

چه چاره چون به وصلم دست رس نیست

هوای کوی دلبر هست ما را

خدا داند که جز اینم هوس نیست

سهی سروا گذاری کن سوی ما

که ما را صبر از تو یک نفس نیست

گرت بینم همه عمری شب و روز

دو چشمم را ز دیدار تو بس نیست

گرفتارم به درد دل چو بلبل

بگو تا کی خلاصم زین قفس نیست

نفس بی یاد آنکس برنیارم

که او با من زمانی هم نفس نیست

به فریاد من فریاد خوان رس

که ما را در دو عالم جز تو کس نیست

به جان تو قسم کز درد هجرت

چو آب چشم ما رود ارس نیست