گنجور

 
جهان ملک خاتون

تو را از حال مسکینان خبر نیست

بر آب چشم ما زانت گذر نیست

به زاری زارم از هجران رویت

چرا او را به سوی ما نظر نیست

شب تاریک هجرانم بفرسود

در آن شب گوییا هرگز قمر نیست

شب دیجور بی پایان چو زلفش

ز صبح روی جانانم اثر نیست

بتی سنگین دلی خوشی جفاجوست

بر این مسکین دلم رحمش مگر نیست

نه صبرم هست از رویش نه آرام

شب و روزم ز عشقش خواب و خور نیست

به تیغ هجرم از خود چند رانی

مکن جانا که ما را این سپر نیست

گرم صد ره برانی، این دل من

بجز بر بوی زلفت راهبر نیست

دلا گرد در او چند گردی

ز کوی عشق جانان ره به در نیست

به هجران رخت جانا جهان را

غذای دل بجز خون جگر نیست

 
sunny dark_mode