گنجور

 
جهان ملک خاتون

خدا بر حال این مسکین گواهست

که از جانت همیشه نیکخواهست

ولی از جور این چرخ سیه کار

به پیش چشم ما عالم سیاهست

بیا کز شوق طاق ابروانت

به غم پیوسته پشت من دوتا هست

غریبان را مکش کز روی فتوی

غریبی بی گنه کشتن گناهست

به چشم تو، که در هجرت شب و روز

نشسته منتظر چشمم به راهست

جدا افتاده از کنعان چو یوسف

دل من در زنخدانت به چاهست

خجالت بایدم بردن ز رویت

چو گویم نسبت رویت به ماهست

ز من پرسی که چونی در غم ما

غمت کوه و تن مسکین چو کاهست

چه می پرسی که همدم در غمت کیست

همه دم همدمم افغان و آهست

ندارم بیش از این در هجر طاقت

ببخشا کز غمت حالم تباهست

به جانت کز جهان بیزار گشتم

خداوند جهان بر من گواهست