گنجور

 
جهان ملک خاتون

دیگر دلم از دست تو فریاد زنانست

دل بردی و بیچاره کنون در غم جانست

دل بردی و جان در صدف هجر نهادی

مشکل که تو را میل به سوی دگرانست

بازآی و به سرچشمه ی جانم گذری کن

در دیده ی ما جای چنان سرو روانست

نرخ زر و گوهر شده ارزان ز غم هجر

بر روی چو زر اشک چو سیماب روانست

من قالب بی روحم و جان از بر ما دور

زیرا که مرا جان و دل آن روح و روانست

آن دست که در گردن دلدار حمایل

بودیم کنون بر دلم از غصه زنانست

هر مرد که او گشت گرفتار بلایی

زنهار یقین دان که ز کردار زنانست