گنجور

 
جهان ملک خاتون

الا ای سرو ناز بوستانی

به غایت دلفریب و دلستانی

جهان بادت به کام ای سرو آزاد

که تو آرایش این گلستانی

به روی گل بناز ای بلبل مست

که تو با عاشقان همداستانی

نگردانم سر از فرمان و رایت

گرم بوسی دهی ور جان ستانی

به میدان وفا در چرخت آرم

اگر خود رستم زابلستانی

مگر لطفی کنی ای دوست یک شب

ز دست هجر خویشم واستانی

ز دستان و فنش ای دل همیشه

ز بدنامی به عالم داستانی

جهانی بر در او بار دارند

چرا باری تو دور از آستانی