گنجور

 
جهان ملک خاتون

تو مرا دردی و تو درمانی

نور چشمی و راحت جانی

من ندارم بجز تو در عالم

هیچکس جان من تو می دانی

جان به پای تو کردم از سر شوق

تا به کی دست بر من افشانی

تا دو دیده به زلف تو بستم

نشدم خالی از پریشانی

برده ای خواب و هوش و صبر و قرار

از من ای دلپذیر تا دانی

دل ببردی و قصد جان کردی

نازنینا به چشم و پیشانی

جان و دل در سر غمت کردم

من مسکین ز روی نادانی

تو ندانی غمم مگر روزی

که به درد فراق درمانی

آبرو برده ای مرا تا کی

بر سر خاک راه بنشانی

آتش عشق تو ز باد هوا

شد فروزان نگار روحانی

تو سبک روحی و لطیف و ظریف

چون کنم بیش ازین گرانجانی

تو خداوندی و جهان از جان

بر درت هست بنده جانی

من جهان در سر غمش کردم

فارغ آن دلبر از جهانبانی