گنجور

 
جهان ملک خاتون

در سر مرا ز عشقش سودا بود همیشه

در دل مرا ز شوقش غوغا بود همیشه

او هست نور دیده زان روی دیده جان

بر روی همچو ماهش بینا بود همیشه

بر روی چون گل تو بلبل صفت به بستان

در مدح او زبانم گویا بود همیشه

در بوستان شادی پهلوی سرو و شمشاد

آن قد خوش خرامش پیدا بود همیشه

مسکین دل حزینم از درد روز هجران

در کیش عشق بازان رسوا بود همیشه

بر روی چون نگارش آشفته شد دل من

چون افعی دو زلفش شیدا بود همیشه

بیداد و جور و خواری از دوست دایمم هست

فریاد و آه و زاری از ما بود همیشه

چون سرو در دو چشمم بنشین بر آب چشمه

زیرا که سرو را جا بالا بود همیشه

با سرو آب می گفت سرکش ز ما چرایی

سرسبزی تو دانی کز ما بود همیشه

سروش جواب می داد کاندر چمن ز لطفش

ای دوست قامت ما زیبا بود همیشه

مشکن تو زلف خود را همچون دل جهانی

آری دل شکسته ما را بود همیشه