گنجور

 
جهان ملک خاتون

بگشای در رحمت بر روی من مسکین

بردار ز لطف خود غم را ز دل غمگین

غمگین دل بیچاره بی کس شد و سرگردان

تا چند چنین باشی سرگشته دمی بنشین

بنشین ز هوس تا کی در گرد جهان گردی

فارغ شو ازین معنی وین عرصه دمی برچین

بر چین سر زلفش پر چین شده این دلها

چون بلبل شوریده بر روی گل رنگین

رنگین چو گل رویش نشکفت به بستانها

چون صورت زیبایش هرگز نبود در چین

در چین شده ابرویش با ما ز چه رو باشد

از روی خطا چشمش افتاده به ما چندین

چندین چه کنی یارا این جور و جفا بر ما

تا چند توان کردن این اسب جفا را زین

در زین قدش چندین ای شاه جهان آرای

رخ بر رخ جانم نه من با تو ندارم کین

کین از چه سبب داری با این دل شوریده

پیوسته مرا داری سرگشته تو چون فرزین

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode