لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جهان ملک خاتون

نگارا بر من مسکین نظر کن

ز آب چشم مظلومان حذر کن

الا ای باد صبح ار می توانی

نگارم را ز حال ما خبر کن

بگو ای سرو ناز بوستانی

ز لطفت یک زمان بر ما گذر کن

دلا در دام عشق او اسیری

مرادت بر نمی آید سفر کن

سفر کردن دوای درد عشقست

برو یا عشق او از سر بدر کن

سنان غمزه اش خونریزتر گشت

توانی جان و دل پیشش سپر کن

غم هجرانش چون استاد عشقست

بیا دل قصّه عشقش ز بر کن

تو تا کی در جهان سرگشته گردی

برو دستی در آن آر و کمر کن

ز سودا زود در زلفش درآویز

شکنج طره اش زیر و زبر کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فخرالدین اسعد گرگانی

مرا گوید به آتش بر گذر کن

جهان را از تن پاکت خبر کن

سنایی

غلاما خیز و ساقی را خبر کن

که جیش شب گذشت و باده در کن

چو مستان خفته انداز بادهٔ شام

صبوحی لعلشان صبح و سحر کن

به باغ صبح در هنگام نوروز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه