گنجور

 
جهان ملک خاتون

سرگشته در این عرصه ایام چو ماییم

فرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم

دردیست مرا در دل بیچاره و عمریست

تا از رخ جان پرورت ای دوست جداییم

هستی تو طبیب دل پردرد ضعیفم

از لطف جهان بخش تو محتاج دواییم

عشق تو چو کوهست و تن غمزده کاهی

آخر تو بگو چون به غم عشق برآییم

من خاک ره شوقم و تو سرو روانی

در حسرت بالای تو سرگشته چو ماییم

ماییم و نوای غمت و برگ غریبی

آخر نظری کن تو که بی برگ و نواییم

گر جان به اشارت طلبی از من مهجور

ما منتظر و بنده ی فرمان شماییم

گم کرده رهم لیک مرا گفت سروشی

از جاده مشو دور که ما راهنماییم

تو شاه جهانبانی و من مور ضعیفم

دربان تو را بنده درگاه نشاییم