گنجور

 
ایرانشان

وزآن پس بدو گفت قارن که شاه

ببخشود و بگذشت از تو گناه

نگر تا چه مایه نمودی گزند

بجای نیاگان شاه بلند

چو پاداش، آمرزش آمد پدید

ز فرمان او سر نباید کشید

از این پس چنین رو که فرمود شاه

تو آسان بمانی و خشنود شاه

چو بندی کمر پیش و فرمان کنی

چنانچون بفرمایدت آن کنی

تو را مایه ی شهریاری دهد

سرافرازی و کامگاری دهد

چو خشنود باشد ز تو شهریار

کند پیش تو بندگی روزگار

بدو گفت کوش: ای سرافراز مرد

چو شاه همایون مرا زنده کرد

نه من شیر سگ خوردم و گوشت گرگ

که گردن بپیچم ز شاه بزرگ

گر آن نیکویها ندانم نهان

سزاوار کشتن منم در جهان

وزآن پس به خوردن کشیدند دست

شب و روز با رامش و می به دست

سپهدار قارن در ایوان خویش

سرایی سزاوار مهمان خویش

بیاراست مانند باغ ارم

همه راست کرد اندر او بیش و کم

زنان شبستان او را همه

بدو بازبخشید شاه رمه

نگهداشت قارن همه کار او

خور و خواب و پوشش سزاوار او

بتان را ز پیشش بیاراستی

بدو دادی او را که او خواستی

بدان سان همی داشت او را بناز

به بگماز و خوبان بربط نواز

که یک روز ننشست بر دلش گرد

نه بر رویش آمد دم باد سرد