بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ایکه در قافله ئی بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
از تنک جامی ما میکده رسوا گردید
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تأمل دربارهٔ دنیا و زندگی میپردازد. شاعر تأکید میکند که از جاذبههای فریبندهٔ فرهنگهای دیگر بگذریم، زیرا ارزش زندگی و تجربیات ما بیشتر از آن است. او به قدرت گذر زمان اشاره میکند و میگوید که هیچچیز چنان پایدار نیست که بخواهد بر آن تکیه کنیم. زندگی باید با خرد و آگاهی سپری شود و انسان باید به درون خود و نور وجودش توجه کند. در نهایت، اشاره به نوشیدن شراب بهعنوان نمادی از آگاهی و درک عمیقتر دارد.
هوش مصنوعی: از سرزمین شرقی و جادوگری غربی فراتر برو و دلبسته نشو، چرا که هیچکدام به ارزش این همه تاریخ و نوآوری نمیارزد.
هوش مصنوعی: مانند پرکاهی که در باد پرتاب میشود، رفتند اسکندر، دارا، قباد و خسرو.
هوش مصنوعی: زندگی مانند جمعی از افراد است که هر کس در آن نقش خود را دارد. در این مسیر، باید با همه در تعامل بود و به جلو حرکت کرد، حتی اگر در جمع خود کسی را نبینی.
هوش مصنوعی: تو روشنتر از خورشید درخشان آمدهای، به گونهای که نور تو به هر ذرهای میرسد.
هوش مصنوعی: آن سنگ قیمتی که تو با اهریمنان و با شیطنتها از دست دادهای، حتی با جبریلِ امین نیز نمیتوان برگرداند.
هوش مصنوعی: از شراب ما که در ظرفی کوچک قرار دارد، میکده به آشفتگی افتاد. یک شیشه بگیر و با حکمت بنوش و سپس به راهت ادامه بده.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
لنگ لنگاک من ای بلمه پیوسته برو
مغ مفلوج زده بر به رخت اف تفو
لنگ مغ زاده گر زاصل و چو مازو بی مغز
روی شسته بحشاشات و تراک و مازو
از ره ایمان در کفر مزیدی که چنین
[...]
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است
هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا
[...]
آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو
امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن بمرو
امشبی باش که فردا به تو تسلیم کنم
جان و دل هر دو به دستِ تو نهادیم گرو
هم چنین کُنجِ من آراسته می دار چو گنج
[...]
ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو
گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو
که شب از روز شناسد بیقین گر نبود
طره و چهره تو مایه ده ظلمت وضو
گر چو پروانه ز غم سوخت رقیبت چه غم است
[...]
من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو
آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو
از خودم بوی تو می آید واین نیست عجب
هرچه را با گل وبا مشک نهی گیرد بو
من چو با روی تو همچون مگسم با شکر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.