تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود
هزار چشم براه تو از ستاره گشود
چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدی
که خون کند جگرم را ایازی محمود
تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکرد
شراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود
فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشاد
به جرعه دگری نشئه ترا افزود
سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتی
به حیرتم که نبینی قیامت موجود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود
از آن بمکتب و میخانه اعتبارم نیست
که سجده ئی نبرم بر در جبین فرسود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و آبی میپردازد که ناشی از شوق و انتظار برای معشوق است. او از مقام و حقیقت وجودی معشوق میگوید و اشاره به این دارد که معشوق به مانند نیی است که آسمان را به سوی او میکشد. شاعر همچنین به مسائلی چون فلسفه و عرفان اشاره میکند و به این نکته میرسد که شناخت واقعی حرم و معنویت فراتر از گفت و گو و علم است. او در نهایت به عدم اعتبار دنیا و میخانه میپردازد و بر ارزشهای معنوی تأکید میکند.
هوش مصنوعی: تو کیستی و از کجا آمدهای که این آسمان آبی با هزاران چشم، منتظر توست و ستارهها را به خاطر تو باز کردهاند؟
هوش مصنوعی: این شعر به احساس درد و ناراحتی عاطفی اشاره دارد. شاعر از کسی به نام ایاز و محمود میگوید و به نوعی از او میپرسد که چه بر سرش آمده است، به چه وضعیتی افتاده و چه کارهایی کرده که حالا دلش به شدت غمگین و خونچکان است. در واقع، شاعر نگران و غمگین است و از تغییرات و وضعیت آن شخص احساس دلشکستگی میکند.
هوش مصنوعی: تو مانند نیای هستی که صدای خوشی از دوردستها میآید و شرابخوار و شاعر را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگرچه فرهنگ غرب از افکار تو پردهبرداری کرده و راهی به سوی روشنی گشوده، اما به خاطر نوشیدن جرعهای دیگر، شوق و نشاط تو دوچندان میشود.
هوش مصنوعی: تو درباره نامه و معیارها سخن طولانیتری گفتی، اما من در شگفتم که چرا قیامت را نمیبینی که در همین حال حاضر وجود دارد.
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که عرفان و حقیقت را در دل خود درک کرده است و از سخن و بحثهای ظاهری فراتر رفته و به معنای عمیقتری دست یافته است.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر میگوید که من اعتبار و درستکاریای ندارم که به مدرسه یا میخانه مراجعه کنم. چون نمیتوانم به خضوع و فروتنی در برابر خداوند یا حقیقتی که فرسودگی را پشت سر گذاشته، احترام بگذارم. به نوعی اشاره دارد که در مسیر آموزندگی و زندگی اجتماعیاش احساس پوچی و عدم اعتبار میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
[...]
همی روی و من از رفتن تو ناخشنود
نگر به روی منا تا مرا کنی پدرود
مرو که گر بروی باز جان من برود
من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود
مرا ز رفتن تو وز نهیب فرقت تو
[...]
از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را
[...]
خزان ببرد ز بستان هر آن نگار که بود
هوا خشن شد و کهسار خشک و آب کبود
نگارهای نو آئین ز گلستان بسترد
پرندهای بهاری ز بوستان بربود
ز کله های بهاری نه بوی ماند و نه رنگ
[...]
ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود
بدین بشارت فرخنده شاد باید بود
نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد
ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود
به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.