گنجور

 
حسین خوارزمی
 

ز درد جور آن دلبر مکن ای دل شکایت‌ها

که دردش عین درمانست و جور او عنایت‌ها

کلیم درگه اویی گلیم فقر در برکش

ز فرعونی چه می‌جویی سریر ملک و رایت‌ها

خلیل عشق جانانی درآ در آتش سوزان

نه نمرودی که تا باشی شهنشاه ولایت‌ها

چه راحت‌هاست پنهانی جراحت‌های جانان را

دریغا تو نمی‌دانی جفاها را ز راحت‌ها

اگرچه ناز معشوقی کشد تیغ و کشد عاشق

به هر دم می‌کند لطفی به پنهانی حمایت‌ها

بیا وز عشق مویی را ز من بشنو به گوش جان

حدیث لیلی و مجنون نشانست و حکایت‌ها

منم مجنون آن لیلی که صد لیلی است مجنونش

بیا در چشم من بنگر ز عشق اوست آیت‌ها

سرشکم لعل و رویم زر شد از تأثیر عشق او

بلی بر عشق آسانست از اینگونه کفایت‌ها

بسوز دل چه می‌سازی عجب نبود حسین الحق

اگر در جان اهل دل کند آهت سرایت‌ها