گنجور

 
حسین خوارزمی

ای باد صبحدم گذری کن بکوی دوست

وز من ببر سلام و تحیت بسوی دوست

رخ بر درش نهاده بگو از زبان من

کاشفته گشت حال دلم همچو موی دوست

گر دست حادثات ز پایم در افکند

باشد هنوز در سر من آرزوی دوست

قربان اگر کنند به تیغ جفا مرا

بدکیشم ار روم ز سر جستجوی دوست

دشمن بگفتگوی من افتاده است و من

آن نیستم که ترک کنم گفتگوی دوست

صد بار مردم از غم و بازم حیات داد

همچون مسیح باد سحرگه ببوی دوست

این دولتم بس است که غایب نمیشود

یکدم ز پیش دیده من نقش روی دوست

یارب بود که بار دگر چشم تیره ام

روشن شود ز پرتو روی نکوی دوست

دانی که کحل چشم حسین شکسته چیست

گردی که باد صبح رساند ز کوی دوست