گنجور

 
حسین خوارزمی

نتوان لعل فرح بخش ترا جان گفتن

کانچه آید بدهان پیش تو نتوان گفتن

عارضت را که بر او مهر فلک دربان است

روشن است اینکه نیارم مه تابان گفتن

قامتت را که از او طوبی و جنت خجل است

راستی را نتوان سرو خرامان گفتن

گفتم از طره خال تو پریشان حالم

گفت باری ز تو عیب است پریشان گفتن

گفتمش از تو فراوان غم و محنت دارم

گفت حاصل چه از این هرزه فراوان گفتن

آخر ای دوست که با محنت و درد تو مرا

نیست حاجت سخن راحت و درمان گفتن

آشکارا چو مرا سوخته ای همچو حسین

تا به کی با دگری قصه پنهان گفتن

 
 
 
امیرخسرو دهلوی

یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتن

من و سودا و همه شب غم پنهان گفتن

پرسیم بر که شدی عاشق، والله بر تو

مختصر شد، هنری نیست فراوان گفتن

گفت تلخ از لب شیرین تو زهر است، دگر

[...]

خیالی بخارایی

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن

گفتم آنی ست در آن روی شد از خویش ببین

کآخر کار زیان داشت مرا آن گفتن

با که گویم غم خود چون همه کس را یاد است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه