گنجور

 
خیالی بخارایی

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن

گفتم آنی ست در آن روی شد از خویش ببین

کآخر کار زیان داشت مرا آن گفتن

با که گویم غم خود چون همه کس را یاد است

شرح افسانهٔ عشقت ز فراوان گفتن

گویم اکنون به قدت راز دل خویش بلند

تا به کی با دهن تنگ تو پنهان گفتن

گر خیالی سخن از زلف تو گوید چه عجب

عجبی نیست ز دیوانه پریشان گفتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتن

من و سودا و همه شب غم پنهان گفتن

پرسیم بر که شدی عاشق، والله بر تو

مختصر شد، هنری نیست فراوان گفتن

گفت تلخ از لب شیرین تو زهر است، دگر

[...]

حسین خوارزمی

نتوان لعل فرح بخش ترا جان گفتن

کانچه آید بدهان پیش تو نتوان گفتن

عارضت را که بر او مهر فلک دربان است

روشن است اینکه نیارم مه تابان گفتن

قامتت را که از او طوبی و جنت خجل است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه