گنجور

 
حسین خوارزمی

هر دم بناز میکشد آن نازنین مرا

ناگشته از کرم نفسی همنشین مرا

آن ترک نیم مست که دارد بغمزه تیر

ز ابرو کمان کشیده و کرده کمین مرا

جانا بجان عشق بر آنم که دوزخ است

بی پرتو جمال تو خلد برین مرا

جنت برای دیدن دیدارم آرزوست

ورنه چه حاصل است از این حور عین مرا

فردا که هر کسی بنشانی شود پدید

داغ غلامی تو بود بر جبین مرا

منت ز آفتاب نیارم کشید از آنک

روشن به تست دیده دیدار بین مرا

نزدیک شد که عشق تو ای جان برآورد

آشفته وار از غم دنیی و دین مرا

جانم ز سر عشق تو هرگه که دم زند

حقا که جبرئیل نزیبد امین مرا

دیوانه گشته ام چو حسین ای پری نژاد

زنجیر نه ز سلسله عنبرین مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا

عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا

غم همنشین من شد و من همنشین غم

تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا

زینسان که آتش دل من شعله میزند

[...]

سیدای نسفی

گاهی به چشم لطف مه من بوبین مرا

در آتش فراق مسوز اینچنین مرا

نی قاصدی که با تو رساند پیام من

نی همدمی که با تو کند همنشین مرا

دست از ستم بکش که جفاپیشگان شهر

[...]

فروغی بسطامی

شد وقت مرگ نوش لبی هم‌نشین مرا

عمر دوباره شد نفس واپسین مرا

با صد هزار حسرت از آن کو گذشته‌ام

وا حسرتا اگر بگذارد چنین مرا

چون برکنم ز سینهٔ سیمین دوست دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه