گنجور

شمارهٔ ۹۳

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

بیا دمی بنشین تا دلم بیاساید

که آن شمایل خوب انجمن بیاراید

بخند اگر چه ز خندیدنت همی دانم

که آفتاب به روزم ستاره بنماید

زناز چشم تو هشیار مست می گردد

چه حاجت است به ساقی که باده پیماید

مثال نقش تو می خواستم ز صورتگر

جواب داد که آن در قلم نمی آید

توان به نوک قلم صورتی نگاشت ولی

ملاحتش که نگارد چنان که می باید

خوش است ناز ز روی نکو ولی نه چنان

که التفات به صاحب دلان نفرماید

که ازافریدن شاهد غرض همین بوده است

که از مشاهده صاحب دلی بیاساید

رخی بدین صفت و طلعتی بدین خوبی

به اهل عشق غرامت بود که ننماید

همام را غرض از دوست ذوق روحانی ست

نظر به میل طبیعت مگر نیالاید



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید