گنجور

شمارهٔ ۱۷۳

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

چون منی را کی رسد روی جهان آرای تو

دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو

روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی

تا جهان باشد مبادا ساکن از غوغای تو

روزگارم زاستخوان سر چو انگیزد غبار

چون سرم هر ذره یی دارد سر سودای تو

لایق جان عزیزی در میان جان نشین

چشم و دل را چون کنم در آب و آتش جای تو

سرو را روزی به بالای تو نسبت کرده ام

شرمساری می برم عمریست از بالای تو

خوش بیاراید هوای نو بهاری روی گل

تا نماید دل ربایی چون رخ زیبای تو

چشم من گوید به گل بیرون کن از سر این خیال

کی بود آن را که بیند روی او پروای تو

آب اگر عکست نمودی آن نمودی بیش نیست

بود می باید نمودی کی بود همتای تو

زاشک در پای خیالت گوهر افشان شد همام

گفت در چشم تو آید عقد گوهرهای تو



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید