گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

سنبل است آن بنا گوش سمن سیمای تو

یا کمند عنبرین یا زلف سوسن سای تو

چون تو سرو راستی را چشم کس هرگز ندید

هم تو باشی آنکه کژ بین بیندش همتای تو

چشم آن دارم ز بخت خود که روزی بیحجاب

گر بود رای تو بینم روی شهر آرای تو

در جهان گر لاف آزادی زند سرو سهی

زیبدش چون هست کمتر بنده بالای تو

با چنان قدی که ماند راست با سیمین الف

چون الف زیبد میان جان شیرین جای تو

گر کنم سر در سر سودای وصلت باک نیست

زنده آنرا دان که باشد کشته غوغای تو

خورده ئی خون دلم ور نیست باور از منت

شاهد حالست اینک سرخی لبهای تو

سر فرازم بر فلک گر باز بینم خویش را

سرمه چشم جهان بین کرده خاک پای تو

گفتمش جانرا ببوسی با تو سودا میکنم

گفت کای ابن یمین تا چند ازین سودای تو