گنجور

 
حیدر شیرازی

تا کی من دیوانه گرفتار تو باشم

در بند سر زلف سیه کار تو باشم

از آرزوی قامت رعنای تو میرم

در حسرت یاقوت شکربار تو باشم

جان خسته ی آن غمزه ی غماز تو بینم

دل بسته ی آن طره ی طرار تو باشم

تا کی من دلداده ز هجران تو سوزم

تا کی من سرگشته طلبکار تو باشم

ای راحت جان من دل خسته، زمانی

خواهم که تو یار من و من یار تو باشم

در باغ جهان سنبل گلبوی تو بویم

در طرف چمن بلبل گلزار تو باشم

تا چند من زار جگرخوار، چو حیدر

مجروح و پریشان و دل افگار تو باشم؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم

آن به که گرفتار گرفتار تو باشم

خورشید درین ره بود از آبله پایان

من کیستم آخر که طلبکار تو باشم؟

غیر از کف افسوس مرا برگ دگر نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه