گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

چشم او می خورده و خود را خراب انداخته

تا نبیند سوی من، خود را بخواب انداخته

چیست دانی پردهای غنچه بر رخسار گل؟

جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته

چون نگردد عمر من کوته؟ که آن زلف دراز

رشته جان مرا در پیچ و تاب انداخته

یارب، آن زلفست بر روی تو؟ یا خود باغبان

سنبل تر چیده و بر آفتاب انداخته

با وجود آنکه ما را تاب دیدار تو نیست

گه گهی آیی برون، آن هم نقاب انداخته

گر بکویت هر دم آیم، بگذرم، عیبم مکن

شوق دیدار توام در اضطراب انداخته

بی تو در گلشن هلالی نیست خرم، بلکه او

دوزخی دیدست و خود را در عذاب انداخته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام