گنجور

 
هلالی جغتایی

آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید

دیگران گر نگشایند، خدا بگشاید

دلبران، کار من از جور شما مشکل شد

مگر این کار هم از لطف شما بگشاید

بر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزید

یارب! این غنچه پژمرده کجا بگشاید؟

نگشاید دل ما، تا نگشایی خم زلف

زلف خود را بگشا، تا دل ما بگشاید

باشد آسایش آن سیم تن آسایش جان

جان بیاساید، اگر بند قبا بگشاید

میکشم آه که: بگشا رخ گلگون، لیکن

این گلی نیست که از باد صبا بگشاید

تا بدشنام هلالی بگشایی لب خویش

هر سحر، گریه کنان، دست دعا بگشاید