گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای خدای بلندی و پستی

شاهد هوشیاری و مستی

مطرب ناله های سیر آهنگ

نفس بی خروش سینهٔ چنگ

زخمهٔ تار آه دردآلود

غازهٔ داغ سینه های کبود

بادهٔ ساغر تهی دستان

به نوای تو می زنم دستان

پرده ها پردهٔ ترانهٔ توست

باده ها از شرابخانهٔ توست

بیخودیها کدام و هستی کو؟

هوشیاری کجا و مستی کو؟

خبر از کاسه و سبویم نیست

می به کام و به کف کدویم نیست

می خراشم درون سینه به داغ

نمکی می خرم به لابه ولاغ

می زنم نشتری به تار نفس

می کنم خون دلی به کار هوس

نقش هستی تراشیم فرسود

دل خراشیدم و ندیدم سود

برق ریزم ز آه و سوزم سنگ

بیستون می کنم به ناخن و چنگ

مژه از گرمی نگاهم سوخت

تاب رخسار گل، گیاهم سوخت

سحر پیریم به شام کشید

دُرد و صافی، لبم تمام کشید

گل افسردگی بهار من است

فصل موی شکوفه زار من است

وحشی پهن دشت امکانم

زادهٔ ناف این بیابانم

هرکجا پا نهم به نیش آید

می روم تا دگر چه پیش آید

کاری از ره سپاریم نگشود

چون قلم، پای تا به سر فرسود

رَهروی، گشت عمر کاه مرا

یک قدم کرد چرخ، راه مرا

ره سپر پای مصلحت بین است

جاده ام شعله، پای چوبین است

نه به شادی خوشم نه با اندوه

کیفَ مَن کان عجز ...

نه به شب گل دهم، نه سایه به روز

خشک بیدم در آفتاب تموز

پیش ازین داغ دل بهاری داشت

کف خاکسترم شراری داشت

شرر افسرده شد، نشاطم نیست

در نگر هیچ در بساطم نیست

شمع پایان رسیده را مانم

شب هجران رسیده را مانم

برق این وادیم ز خیره سری

می روم راه و می خورم جگری

راهیم، مهرهٔ گشاد توام

نقشم این بس که بر مراد توام

نامرادی چو بر مراد تو بود

بر دلم صد ادرا مراد گشود

شاخ خشکی، نه برگ و نه سازی

فارغم، چون تو کار پردازی

دم گرمت در آتشم دارد

به خروشیدنی خوشم دارد

در ثنایت ز خوش سریرانم

به دمت، زآتشین صفیرانم

نارسا ناله را، رسایی ده

سحرم را جبین گشایی ده

قید آب و گلم ز پا بگشای

بند ازین وحشت آزما بگشای