گنجور

 
حزین لاهیجی
 

افسوس که صاحبدل دانا ز جهان رفت

نی نی غلطم، بلکه جهان را دل و جان رفت

پیرایه دِهِ صورت و آرایش معنی

مرآت دل و دیدهٔ صاحب نظران رفت

یکتاگهر بحر فضیلت که ز عزت

تا ساحل قدس، از صدف کون و مکان رفت

شد دوستیِ آل نبی کشتیِ نوحش

از موج خطر، در کنف امن و امان رفت

زین غمکده، تا مصطبهٔ قدس، خرامید

زین کلبهٔ ویرانه به روضات جنان رفت

بر خویش اگر جهل ببالد عجبی نیست

دانای زمن، فخر زمین، خیر زمان رفت

از خاک برآور سری، ای نخل خمیده

یک بار ببین، بی تو چه بر پیر و جوان رفت

نبود خبرت،گر ز دل خون شدهٔ ما

بنگر که چه از دیدهٔ خونابه فشان رفت

زین واقعهٔ صعب جهان را دل و جان رفت

زین غصّه ٔ جانکاه، ز دل تاب و توان رفت

چون مردمک چشم جهان بود ز عرفان

گفتم پی تاریخ که بینش ز میان رفت