گنجور

 
حزین لاهیجی
 

این است، سرود من و بلبل به چمن‌ها

فریاد ز بی‌مهری این عهدشکن‌ها

نشنیده کس، از غنچهٔ مستور تو حرفی

امّا به زبان‌ها ز تو افتاده سخن‌ها

روزی که دهد زلف تو، بر باد، غبارم

در خاک شود غالیه‌بو، جیب کفن‌ها

چون خاک سر کوی تو گیرند در آغوش

در حشر نیارند ز جان یاد، بدن‌ها