گنجور

 
حزین لاهیجی
 

عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دل‌ها

نپرسد سیل بی‌زنهار، هرگز راه منزل‌ها

فروغ شعلهٔ رخسار شمع آشنارویی

مرا پروانهٔ سرگشته دارد گرد محفل‌ها

چو شق شد پردهٔ پندار، دل با یار پیوندد

خودی چون محو شد، از پیش پا برخاست حایل‌ها

نیم آزرده جان، هرچند چون دل عقده‌ای دارم

بود آسان به چنگ عشق آتش دست، مشکل‌ها

حزین این ره قدم از دیده بیدار می‌باید

کجا از پای خواب‌آلوده آید طی منزل‌ها؟