گنجور

 
حزین لاهیجی

خامه فروهشته بود، آیت تنزیل را

باز دمیدن گرفت، صور سرافیل را

حجت ناطق منم، کوری دعوی گران

تیغ زبانم گرفت، خطه تخییل را

چون عرق افشان شود، کلک گهر ریز من

با خوی خجلت بشو، حاصل تحصیل را

کودک تی تی کنی! قافیه سنجی بهل

چون به سخن بنگری، صاحب انجیل را؟

جوهریانت مباد، سخرهٔ گیتی کنند

در صف گوهر مکش، مهرهٔ سجیل را

محفل طور است این، شمع مزار تو چیست؟

جانب ایمن مبر، بیهده قندیل را

شوق چو سیمرغ را، بال گشاید بر اوج

در بر خفاش نه، بال ابابیل را

صعوه مسکین کجا، قله ی قاف ازکجا؟

پشّه چه پهلو زند، طنطنهٔ پیل را

ذره چه شوخی کند، با علم آفتاب؟

قطره هماورد نیست، بارقهٔ نیل را

چون لب داوود دل، لحن زبور آورد

بر لب زنبور زن، طعنهٔ تنکیل را

پیش حزین از سخن، عرض تجمّل مکن

تحفه به خاقان مبر، موزه و زنبیل را